چرا در نوجوانی برای نوجوانان نوشتم؟
نوجوان نباید فقط موضوع توصیهها و تصمیمهای دیگران باشد؛ باید مخاطب مستقیم گفتوگو باشد.
بخش زیادی از چیزهایی که برای نوجوانان نوشته میشود، در واقع برای خود آنها نوشته نشده است.
بزرگسالان درباره نوجوانی حرف میزنند، مشکلات این دوره را توضیح میدهند، رفتار نوجوانان را تحلیل میکنند و در پایان هم راهحلهایی پیشنهاد میدهند؛ اما گاهی در تمام این گفتوگوها، جای خود نوجوان خالی است. انگار نوجوان موضوع بحث است، نه مخاطب آن.
من نخستین کتابم را در چهاردهسالگی نوشتم؛ کتابی درباره مهارتهای ارتباطی ویژه نوجوانان.
جرقهی نوشتن آن کتاب از چند جای مختلف آمد: تجربههای ارتباطی خودم، مشکلاتی که میان نوجوانان میدیدم و مهمتر از همه، نبودن کتابی که با زبان خود نوجوان حرف بزند.
در آن سن پاسخ همهچیز را نمیدانستم؛ همانطور که امروز هم تصور نمیکنم درباره نوجوانی پاسخ تمام پرسشها را میدانم. اما یک امتیاز داشتم: خودم درست در میان همان دنیایی زندگی میکردم که قرار بود دربارهاش بنویسم.
از نزدیک میدیدم که دنیای نوجوان با دنیایی که بزرگسالان از نوجوانی به خاطر میآورند، همیشه یکسان نیست. فاصلهی نسلها فقط تفاوت در لباس، موسیقی یا ابزارهای ارتباطی نیست؛ گاهی حتی شکل نگرانیها، دوستیها، ترسها و معنای پذیرفتهشدن را هم تغییر میدهد.
بزرگسالان ممکن است با نیت کاملاً خیرخواهانه به نوجوان توصیه کنند، اما پیش از آنکه به او راهحل بدهند، فراموش کنند حرفش را بشنوند. گاهی آنقدر مشغول نشاندادن راه درست میشوند که نمیپرسند نوجوان اصلاً جهان را چگونه میبیند.
برای همین دوست داشتم کتابی بنویسم که بهجای حرفزدن درباره نوجوانان، مستقیماً با خود آنها حرف بزند؛ نه از موضع کسی که بالاتر ایستاده و نسخه میپیچد، بلکه از فاصلهای نزدیکتر.
البته همسنبودن به این معنا نیست که تجربهی تمام نوجوانان شبیه یکدیگر است. هر نوجوان خانواده، شرایط، دغدغهها و جهان متفاوتی دارد. من نمیتوانستم نمایندهی همه باشم، اما میتوانستم چیزی را که دیده و تجربه کرده بودم، صادقانه بنویسم و به مسائل مشترکی بپردازم که در روابط نوجوانان وجود داشت.
چند سال بعد، مسیر نوشتن من از مهارتهای ارتباطی به حقوق نوجوانان رسید.
یکی از مهمترین دلایل این تغییر، تجربهی شخصی من برای گرفتن حکم رشد بود. در پانزدهسالگی وارد مسیری شدم که پای دادگاه، پزشکی قانونی، روانپزشک و مفاهیم حقوقی را به زندگی واقعیام باز کرد. آن تجربه فقط یک پروندهی شخصی نبود؛ باعث شد بیشتر به این فکر کنم که یک نوجوان درباره حقوق و موقعیت قانونی خودش چقدر میداند.
قانون درباره نوجوانان تصمیمهای مهمی میگیرد: درباره مسئولیت آنها، اموالشان، خانواده، تحصیل، کار، سفر، فضای مجازی و حتی شیوهی رسیدگی به خطاهایشان. بااینحال، بیشتر منابع حقوقی با زبانی نوشته شدهاند که فهمیدنشان حتی برای بسیاری از بزرگسالان هم آسان نیست.
دوباره با همان جای خالی روبهرو شدم: منابع زیادی درباره نوجوانان وجود داشت، اما منابع قابلفهمی که مستقیماً با خود نوجوان حرف بزند، چندان در دسترس نبود.
اینبار مسئله فقط بهتر ارتباطگرفتن نبود. مسئله این بود که نوجوان بداند چه حقوقی دارد، در برابر چه چیزهایی مسئول است و اگر حقی از او نادیده گرفته شد، باید از کجا شروع کند.
همین شد که در هفدهسالگی کتاب «حقوق نوجوانان» را نوشتم.
میان دو کتاب من، با وجود تفاوت موضوعشان، یک خط مشترک وجود دارد: هر دو از این باور شکل گرفتهاند که نوجوان نباید فقط موضوع تصمیمها، تحلیلها و توصیههای دیگران باشد. او باید مخاطب مستقیم گفتوگو باشد؛ باید بتواند بفهمد، سؤال کند، نظر بدهد و آگاهانهتر تصمیم بگیرد.
نوشتن برای نوجوانان به معنای کودکانهکردن موضوعات نیست. نوجوان میتواند درباره مسائل جدی فکر کند؛ به شرط آنکه با او روشن، محترمانه و بدون پیچیدهگویی حرف بزنیم.
شاید دلیل اصلی اینکه در نوجوانی برای نوجوانان نوشتم، همین بود: نمیخواستم برای فهمیدن دنیای خودشان، منتظر بمانند تا روزی بزرگسال شوند.