خانهیادداشت‌هاآموزش و زندگی
آموزش و زندگی

مدرسه باید پلی میان علم و زندگی باشد

مدرسه نباید دیواری میان علم و زندگی باشد؛ باید آموخته‌های کتاب را به جهان واقعی پیوند بزند.

ممکن است دانش‌آموزی سال‌ها به مدرسه برود، فرمول‌های مختلف را حفظ کند، نام سلسله‌های تاریخی را بداند و بارها درباره‌ی قواعد زبان امتحان بدهد؛ اما وقتی قرار است یک قرارداد ساده را بخواند، برای پولش برنامه‌ریزی کند، درباره‌ی آینده‌ی شغلی‌اش تصمیم بگیرد یا اختلافی را بدون توهین حل کند، نداند باید از کجا شروع کند.

این تناقض عجیبی است.

مدرسه قرار است ما را برای زندگی آماده کند، اما گاهی زندگی درست پشت در کلاس باقی می‌ماند.

این حرف به معنای بی‌فایده‌بودن درس‌های مدرسه نیست. ریاضی، علوم، ادبیات، تاریخ و جغرافیا هرکدام بخشی از فهم ما را از جهان می‌سازند. قرار هم نیست هر چیزی که یاد می‌گیریم، همان روز در خرید و فروش یا کارهای روزمره به کارمان بیاید. بعضی آموخته‌ها ذهن ما را منظم‌تر می‌کنند، تخیل ما را گسترش می‌دهند یا کمک می‌کنند جهان را از زاویه‌ای وسیع‌تر ببینیم.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که میان علم و زندگی دیوار کشیده می‌شود.

دانش‌آموز فرمول درصد را می‌آموزد، اما درباره‌ی سود، بدهی، پس‌انداز و مدیریت پول چیزی نمی‌داند. تاریخ کشورهای مختلف را می‌خواند، اما نمی‌تواند ارتباط گذشته را با وضعیت امروز جهان ببیند. انشا می‌نویسد، اما یاد نمی‌گیرد چگونه نظرش را روشن و محترمانه بیان کند. سال‌ها در کنار دیگران درس می‌خواند، اما کسی به‌طور جدی با او درباره‌ی شنیدن، گفت‌وگوکردن و کنارآمدن با اختلاف نظر حرف نمی‌زند.

حتی ممکن است نوجوان بسیاری از قوانین علمی را بداند، اما از ساده‌ترین حقوق و مسئولیت‌های خودش بی‌خبر باشد.

وقتی برای دانش‌آموزان دوره‌ی اول متوسطه یک دوره‌ی آموزشی طراحی می‌کردم، بیش از گذشته با این فاصله روبه‌رو شدم. قرار بود درباره‌ی مهارت‌هایی حرف بزنیم که نوجوان در زندگی واقعی به آن‌ها نیاز دارد: گفت‌وگو، سواد مالی، شناخت مشاغل، شناخت جهان و راه‌ورسم شهروندی.

هرچه بیشتر به موضوع‌ها فکر می‌کردم، ارتباط آن‌ها با یکدیگر روشن‌تر می‌شد. نوجوان برای انتخاب شغل فقط به معرفی چند حرفه نیاز ندارد؛ باید خودش، توانایی‌هایش و شرایط جامعه را هم بشناسد. برای فهمیدن اتفاق‌های ایران، نمی‌تواند نسبت به تاریخ و وضعیت دیگر کشورها کاملاً بی‌اطلاع باشد. برای حضور در جامعه نیز فقط دانستن حقوق کافی نیست؛ باید مسئولیت، گفت‌وگو و احترام به دیگران را هم بیاموزد.

زندگی، موضوع‌ها را مانند کتاب‌های درسی از هم جدا نمی‌کند.

یک تصمیم مالی ممکن است هم‌زمان به ریاضی، شناخت قانون، کنترل هیجان و توانایی مشورت‌کردن نیاز داشته باشد. یک اختلاف ساده می‌تواند پای مهارت گفت‌وگو، شناخت احساسات، اخلاق و حقوق را به میان بیاورد. حتی خواندن یک خبر، فقط سواد خواندن نمی‌خواهد؛ به شناخت منبع، تاریخ، جغرافیا و توانایی تشخیص واقعیت از تحلیل هم نیاز دارد.

اما ما بیشتر این موضوع‌ها را جدا از هم آموزش می‌دهیم؛ اگر اصلاً آموزش بدهیم.

گاهی تصور می‌کنیم نوجوان هنوز برای روبه‌روشدن با مسائل جدی زود است. آموزش حقوق، اقتصاد، سیاست، کار یا مسئولیت اجتماعی را به آینده موکول می‌کنیم؛ به زمانی که قرار است خودش وارد جامعه شود. درحالی‌که نوجوان همین حالا هم بخشی از جامعه است. خرید می‌کند، در فضای مجازی حضور دارد، تصمیم می‌گیرد، تأثیر می‌پذیرد، با دیگران اختلاف پیدا می‌کند و آرام‌آرام درباره‌ی آینده‌ی خود انتخاب‌هایی انجام می‌دهد.

نمی‌توانیم آموزش زندگی را تا پس از آغاز زندگی عقب بیندازیم.

البته مدرسه نمی‌تواند پاسخ همه‌ی نیازهای یک انسان را بدهد. خانواده، جامعه، رسانه و خود فرد نیز در این مسیر مسئول‌اند. معلم‌ها هم با زمان محدود، کلاس‌های شلوغ و برنامه‌های ازپیش‌تعیین‌شده روبه‌رو هستند. بنابراین ساده‌انگارانه است اگر تمام مشکل را به معلم یا مدرسه نسبت دهیم.

اما می‌توان از خود نظام آموزشی پرسید: دانش‌آموز پس از سال‌ها حضور در مدرسه، باید فقط چه چیزهایی را بداند و برای انجام چه کارهایی آماده باشد؟

آیا هدف این است که حجم زیادی از اطلاعات را تا روز امتحان به خاطر بسپارد، یا باید بتواند با استفاده از همان آموخته‌ها، مسئله‌ای را بفهمد، سؤال درستی بپرسد و تصمیم مسئولانه‌تری بگیرد؟

شاید لازم نباشد برای افزودن مهارت‌های زندگی، همه‌ی درس‌های تازه‌ای به برنامه اضافه کنیم. گاهی می‌توان همین درس‌های موجود را به زندگی نزدیک‌تر کرد. درصد را می‌توان با بودجه‌بندی و پس‌انداز پیوند داد. تاریخ را می‌توان راهی برای فهمیدن روابط امروز کشورها دید. ادبیات می‌تواند علاوه بر آرایه‌ها، فرصتی برای شناخت انسان و بیان بهتر احساسات باشد. فعالیت گروهی نیز می‌تواند تمرینی برای گفت‌وگو، تقسیم مسئولیت و احترام به نظر مخالف شود.

علم وقتی در ذهن دانش‌آموز زنده می‌ماند که بتواند رد آن را در جهان واقعی پیدا کند.

شاید موفقیت مدرسه فقط این نباشد که دانش‌آموزانش نمره‌های بالاتری بگیرند. مدرسه زمانی موفق‌تر است که دانش‌آموز پس از بیرون‌آمدن از آن، در برابر زندگی کمتر سردرگم و ناتوان باشد؛ بتواند بهتر فکر کند، دقیق‌تر انتخاب کند، حق خودش و دیگران را بشناسد و در جهانی که هر روز پیچیده‌تر می‌شود، هر حرفی را بدون فکر نپذیرد.

مدرسه نباید دیواری میان علم و زندگی باشد.

باید پلی باشد که دانش‌آموز بتواند از روی آن، آنچه را در کتاب‌ها آموخته است به آنچه در جهان واقعی با آن روبه‌رو می‌شود، پیوند بزند.